چنين نگاهي از سوی رسانه‌های عمومي ــ بازهم ــ قابل‌درك است، مثلاً دادن يك‌جور اعتماد به نفس ملي به جامعه. اما آن‌چه بسيار غم‌انگيز و ويرانگر است، شنيدن سخناني است كه گاهي در جمع خواص جامعه زده مي‌شود. يعني كساني كه كارشان تثبيت و تعميق واقعيت‌ها و جدا كردن سره از ناسره است.
چندی پيش بزرگداشت زنده‌ياد سهراب شهيدثالث در خانه هنرمندان ايران برگزار شد. در آخرين روز اين بزرگداشت سه تن از دوستان و دوستدارانش بعد از نمايش فيلم خاطرات يك عاشق بر صحنه رفتند و سخن راندند. يكي از آن سه كه فيلمساز محترمي‌ست، در پايان صحبت‌هايش كه چندان ربطي هم به شهيدثالث نداشت، حرف‌هايي زد كه اگر نگوييم از سر بي‌اطلاعي، كه از فرط دوست داشتن سهراب بود. او در چند جمله شهيدثالث را بسيار بالا برد و از آن‌جا كه نظرش هيچ اعتبار و جاي اتكايي نداشت، از همان ارتفاع هولناك بر زمينش زد. او گفت: «شهيدثالث نه‌تنها به سينمای مدرن ايران كه به سينمای مدرن آلمان جهت داد. جيم جارموش، ويم وندرس، هرتسوگ و فاسبيندر وام‌دار سهراب هستند.» لحن سخنران هنگام گفتن اين حرف‌ها به‌گونه‌ای بود كه انگار اين چهار تن (و نفر پنجمي كه نامش را نبرد) دو زانو برابر شهيدثالث نشسته و تلمذ كرده‌اند. در اين‌كه سهراب شهيدثالث فيلمساز بزرگي بود و فيلم‌های بلندش جزو آثار خوب و بعضاً ماندگار سينما هستند، ترديدی نيست، اما چنين سخناني مخدوش كردن واقعيت و جعل تاريخي‌ست.
جالب است بدانيم كه از ميان اين چهار فيلمساز، جيم جارموش اصلاً آلماني نيست و آثارش هيچ ربطي به سينمای مدرن آلمان ندارد. او در ۱۹۵۳ در آكرون ايالت اوهايوي آمريكا متولد شد، در ۱۹۷۱ به نيويورك رفت و در رشته ادبيات انگليسي در دانشگاه كلمبيا تحصيل كرد. اولين فيلمش تعطيلات دائمي را در ۱۹۸۰ ساخت كه منتقدان آن را اثری نزديك به «موج نوی نيويورك» دانستند. فيلم‌های بعدی او مثل عجيب‌تر از بهشت (۱۹۸۴)، قطار اسرارآميز (۱۹۸۹)، شب روی زمين (۱۹۹۱)، مرد مرده (۱۹۹۵) و... قرابتي با سينمای مدرن آلمان ندارد. تنها ردی كه از تماس او با سينمای آلمان وجود دارد، دستياری ويم وندرس هنگام ساختن فيلم نيكلاس ری (Nick's Film، ۱۹۷۹) در آمريكاست كه فيلمي‌ست مستند.
نفر بعدی، ويم وندرس به عنوان يكي از كساني كه جان تازه‌ای به سينمای آلمان داد، بعد از ساختن فيلم‌های تابستان در شهر (۱۹۷۰)، اضطراب دروازه‌بان از ضربه پنالتی (۱۹۷۲)، داغ ننگ (۱۹۷۳)، آليس در شهرها (۱۹۷۴)، حركت غلط (۱۹۷۵)، حوالي همان اوقاتي كه شهيدثالث به آلمان رفت تا در غربت (۱۹۷۵) را با عوامل ايراني بسازد، آلمان را ترك كرد و به آمريكا رفت. در آن‌جا چند فيلم كلاسيك آمريكايي را از ديد يك روشنفكر اروپايي ساخت. به‌راستي فيلم‌هايي چون پاريس، تگزاس (۱۹۸۴) و زير آسمان برلين (۱۹۸۷) با آن سانتي‌مانتاليزم شيرين و دلپذيرشان چه ربطي به دنياي تلخ و تيره ی آثار شهيدثالث دارد؟
دورتر از اين دو ــ از نظر ساختار سينمايي و نگاه به جهان ــ ورنر هرتسوگ ايستاده است. كسي كه معتقد بود «سينما از قلمرو سيرك و بازارها مي‌آيد و نه از جهان هنرها». فيلم‌های علايم حيات (۱۹۷۶)، سرزمين سكوت و ظلمت (۱۹۷۰)، آگوئيره، خشم پروردگار (۱۹۷۲)، جذبه ی بزرگ اشتاينر پيكرتراش (۱۹۷۴)، نوسفراتو، شبح شب (۱۹۷۸)، فيتز كارالدو (۱۹۸۲)، سرود سرباز كوچك (۱۹۸۴)، ناقوس‌هايي از اعماق (۱۹۹۲) و... را كنار آثار شهيدثالث بگذاريم تا ببينيم چه دره ی عميقي بينشان فاصله است. شبيه‌ترين فيلم هرتسوگ به آثار شهيدثالث، معمای گاسپار هاوزر (۱۹۷۴) است كه اصلاً در ادبيات كلاسيك آلمان ريشه دارد و متن كاملش اولين‌بار با نام گاسپار هاوزر يا خستگي دل در ۱۹۰۸منتشر شد. هرچند پيش از هرتسوگ، هنرمندان ديگري نيز به آن پرداخته‌اند؛ از جمله پيتر هانكه در ۱۹۶۸.
نزديك‌ترين اين فيلمسازان به شهيدثالث، رينر ورنر فاسبيندر است (درستش اين است كه بگوييم درون‌مايه ی آثار شهيدثالث تا حدودي نزديك به آثار فاسبيندر است) كه وقتي در ۱۹۸۲ در ۳۷ سالگي درگذشت ۴۳ فيلم بلند ساخته بود. او به عنوان يكي از آغازگران سينمای نوين آلمان، سينما را كمي پيش از شهيدثالث آغاز كرده بود و هنگامي كه شهيدثالث به آلمان مهاجرت كرد، فاسبيندر بيش از نيمي از فيلم‌های مهمش را ساخته و تأثير زيادی بر فيلمسازان آلماني هم‌نسلش گذاشته بود. فيلم‌هايي كه از كاتسل ماخر (۱۹۶۸) تا( Querelle (۱۹۸۲، قصه‌ی مكرر عصيان و جنون بودند. جالب است كه وقتي در سال ۱۹۸۰ نظر فاسبيندر را درباره سينماگران نسل جديد آلمان پرسيدند، گفت آثار فيلمسازاني مثل ورنر شروتر، كلاوس لمكه، دانيل اشميت، والتر بوخ‌ماير، هارك بوهم، فولكر شلندورف، ورنر هرتسوگ و خصوصاً الكساندر كلوگه را بيش‌تر مي‌پسندد. مي‌بينيد، هيچ نامي از شهيدثالث نيست؛ نه تلمذی و نه ادای ديني.
جدا از چنان سخناني، نكته‌ی اصلي اين است كه سينمای نوين آلمان ــ مثل هر پديد‌ه‌ی فرهنگي ديگر ــ برآمده از بستر فرهنگي جامعه‌ي ژرمن‌هاست؛ جامعه‌ای با سلسله‌ی بي‌پاياني از نويسندگان، شاعران، فيلمسازان، آهنگسازان و... تا فيلسوفان طراز اول جهان؛ از هگل تا فردريش ويلهلم مورنا، از بتهوون تا رينر ماريا ريلكه.
از دلايل نوشتن اين توضيح نه چندان تحليلي، يادداشت‌هايي بود كه برخي از جوانان حاضر در سخنراني برمي‌داشتند و هم‌چنين آمدن متن آن روی سايت‌ها و وبلاگ‌های سينمايي و فرهنگي. اگر روزی روزگاری، نويسنده و محققي خواست مقاله و كتابي درباره شهيدثالث بنويسد، لابد به كار خواهد آمد آن يادداشت‌ها و متن‌ها و، خشت اول چون نهد معمار كج / تا ثريا مي‌رود ديوار كج.
نمونه‌اش، فهرست فيلم‌شناسي شهيدثالث در راهروی جنب سالن سخنراني بود كه در آن فيلمي به نام «ساعت آبي» قرار داشت، درحالي‌كه شهيدثالث اصلاً چنين فيلمي نساخته است. اين نام پنج سال پيش، از سر يك اشتباه كوچك، به فيلم‌شناسي او راه يافته است، و در واقع همان فيلم هانس نوجواني از آلمان است. در نظر بگيريد علاقه‌مندي را كه دربه‌در دنبال پيدا كردن و ديدن آن است.
راستی، سينماگران مدرن آلمان، كجا و به چه كسی بايد اين وام و بهره‌اش را پس دهند؟